تبليغاتX
اللّهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاًَ و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً برحمتک یا ارحم الراحمین آرزوهای زیبا

تحقيقات اخير نشان مي دهد، نوشيدن آب به طور مداوم در طول روز باعث جوان ماندن و شادابي پوست شده و از ابتلا به بسياري از بيماري ها جلوگيري مي كند.
به گزارش ايسكانيوز و به نقل از مجله
science
، دانشمندان اظهار داشتند، اين يك حقيقت است كه بر اساس تغذيه فرد، مي توان درباره سلامت وي قضاوت كرد و معيار دقيق تر سنجش سلامت افراد، ميزان مايعاتي است كه مي نوشند.
كارشناسان معتقدند كه 45 تا 60 درصد از وزن بدن هر فرد بالغ را آب تشكيل مي دهد.
بدن هر فرد به طور طبيعي روزانه 2-2.5 ليتر آب از دست مي دهد كه نياز دارد به نحوي در طول روز آن را جبران كند.چراكه آب به نوعي وسيله جابجايي مواد غذايي مورد نياز اندام هاي بدن است.
آب همچنين بدن را از سموم و ساير مواد مضر پاك كرده و همچنين در تنظيمات و مبادلات حرارتي اندام هاي بدن نقش دارد.
نوشيدن آب و يا ديگر مايعات، بهترين و در دسترس ترين روش براي پيشگيري و يا حتي درمان بسياري از بيماري هاي لاعلاج اس
ت.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:2  توسط شیما | 
 

 1.    Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant.

1- روزانه 10 تا 30 دقيقه به قدم زدن بپردازيد، و در اين حين لبخند بزنيد. اين برترين داروي ضد افسردگي ست.


2.    Sit in silence for at least 10 minutes each day. Buy a lock if you have to.

2- حداقل 10 دقيقه در روز با خود خلوت كنيد، در صورت نياز از قفل در غافل نشويد..


 3.. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep.

3- با استفاده از ويدئو برنامه هاي تلويزيوني آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط كنيد، و خواب بيشتري كنيد.


 4. When you wake up in the morning complete the following statement,   "My purpose is to__________ _ today."

4- صبحها كه از خواب بيدار مي شويد اين جمله را كامل و تكرار كنيد: « امروز قصد دارم....»


 5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's--

 Faith, Family, Friends.

5- با سه E زندگي كنيد؛ Energy (انرژي)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلي با ديگران)، و همينطور با سه F يعني Faith (ايمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).


 6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006.

6- امسال بيشتز از سال پيش به تماشاي فيلمهاي عمومي (مناسب براي تمام سنين)، بازي با دوستان و خواندن كتاب بپردازيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:54  توسط شیما | 
 

استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟

 شاگردان جواب دادند 50 گرم ،  استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد، استاد پرسيد خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟

يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد.
حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتا" گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ كارتان به بيمارستان خواهد كشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييركرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بكنم؟
شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد.

استاد گفت : دقيقا" مشكلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشكالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فكر كنيد، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي كنند و ديگر قادر به انجام كاري نخواهيد بود.

فكركردن به مشكلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است كه درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي كه برايتان پيش مي آيد، برآييد.
دوست من ، يادت باشد كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است!

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:39  توسط شیما | 
 


متن حكايت

فردي از روي كنجكاوي با هدف شناخت واكنش ديگران نسبت به مسايل پيرامون، ميخي را در چهارچوب درب سازماني كه محل تردد بود كار گذاشت. نفر اول وارد شد و بدون اينكه ميخ را ببيند از درب گذشت. نفر دوم كه از چهارچوب درب مي‌گذشت ميخ را ديد ولي بي توجه به آن گذشت. نفر سوم ميخ را ديد و پيش خود گفت وقتي كارم تمام شد بر مي گردم و ميخ را از چهارچوب درب بر ميدارم تا براي كسي خطر ايجاد نكند. نفر چهارم به محض رويت ميخ و شناخت خطر ميخ در محل تردد، بلافاصله ميخ كشي آورد و ميخ را درآرود و سپس به كار خود رسيدگي كرد.

  مدیریت

شرح حكايت

هر فردي نسبت به مسايل واكنشي دارد. نفر اول مانند افراد با درجه شناخت پايين و بي توجه به محيط پيرامون خود. نفر دوم شناخت پيدا كرد ولي مسووليت پذيري نسبت به خطرات آن مساله براي ديگران را نداشت. نفر سوم، داراي شناخت و مسووليت پذيري بود ولي وقت شناسي نداشت و پي به اهميت و ضرورت مساله نبرده بود. نفر چهارم فردي با درجه شناخت بالا، مسووليت پذير، وقت شناس، درك بالا نسبت اهميت مسائل و خطرات محيطي و اينكه اهل عمل.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:39  توسط شیما | 
 


 

* در صورت لزوم با قاطعیت نه بگویید.

 

- هرگز در حضور کارمندان با دیگر معاشرین خود، پشت سر افراد بدگویی نکنید.

 

* برای گیراتر شدن سخنان خود، همیشه چند عبارت کلیدی از بزرگان و افراد برجسته در ذهن داشته باشید و در موقع لزوم آنها را به کار ببرید.

 

- در انجام کارها به سه نکته بیش از بقیه نکات توجه کنید: اعتماد به نفس، اعتماد به نفس، اعتماد به نفس.

                           مدیریت - اعتماد به نفس

* انتقاد پذیر باشید.

 

- بدون تفکر و درنگ پاسخ ندهید.

* در مورد چیزی که نمی‌دانید، به کسی اطلاعات اشتباه ندهید و از گفتن نمی‌دانم، هراسی نداشته باشید.

 - با محول کردن مسئولیت به کارمندان مستعد و خلاق، زمینه رشد و خلاقیت آنان را فراهم کنید.

* نحوه چیدمان میز کارمندان و محل استقرار آنها را طوری انتخاب کنید که افراد فراموش نکنند در محل کارشان هستند و نباید بیش از حد مجاز باز هم به گفت‌و‌گو بپردازند.

 

- همیشه به خاطر داشته باشید تواضع و متانت بر شکوه شما می‌افزاید.

- صبر و حوصله را از مهمترین ارکان موفقیت تلقی کنید.

- مسئولیت‌پذیر باشید.

 

* به منظور اطلاع حاصل کردن از مطالب جدید علمی، در چند سایت اینترنتی مرتبط عضو شوید.

- با انجام ورزشهای فکری، قابلیت‌های ذهنی خود را تقویت کنید.

* وقتی عصبانی هستید، درباره دیگران تصمیم‌گیری نکنید.

 

- همیشه وقت‌شناس باشید. برای حضور به موقع، می‌توانید از ترفند قدیمی 5 دقیقه جلو کشیدن ساعت استفاده کنید.

 

* موقع حرف زدن با اعتماد به نفس به چشمان افراد نگاه کنید و همیشه متبسم باشید.

- همواره به خاطر داشته باشید به کار بردن الفاظ مؤدبانه از اقتدار شما نمی‌کاهد.

 

* امین و رازدار افراد باشید.

- به نحوه پوشش و ظاهر خود توجه کنید.

 

* وقتی در مورد موضوعی محرمانه صحبت می‌کنید، مراقب استراق سمع دیگران باشید.

- مراقب سلامتی خود باشید و هرگز از یاد مبرید عقل سالم در بدن سالم است.

 

- عیب‌جو و بهانه‌گیر نباشید و اجازه ندهید این دو خصلت در شما به عادت مبدل شود.

- هرگز از خاطر نبرید انسان، اشرف مخلوقات است و با درایت و پشتکار می‌تواند برای هر مشکلی، راه حل مناسبی پیدا کند.

 

* از اشتباهات خود درس بگیرید و آن را به دیگران نیز درس بدهید.

ـ آرام و شمرده صحبت کنید.

 

                                 مدیریت زمان       

                                                   

ـ به اندازه کافی استراحت کنید و اجازه ندهید خستگی و استرس به سلامت روحی شما لطمه وارد کند..

ـ نقاط ضعف و قوت خود را کشف کنید.

 

* با اولین برخورد، در مورد کسی قضاوت نکنید.

ـ حس ششم خود را نادیده نگیرید.

 

                         ....................   

            

ـ راحت‌ترین مبلمان و چشم‌نوازترین وسایل را برای اتاق خود تهیه کنید و برای استفاده بهینه از فضا و زیبایی محیط از طراحان داخلی کمک بگیرید.

 

* روز خود را با خوردن صبحانه‌ای مقوی آغاز کنید.

* جهت حفظ سلامتی و چالاکی هر روز حداقل 15 دقیقه نرمش کنید.


+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:20  توسط شیما | 



+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:44  توسط شیما | 
 

مشغله

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!
*********  *********  ********* *********  *********

زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
 
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
 
*********  *********  ********* *********  *********
 
فرشته بیکار
 
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر


+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:42  توسط شیما | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:0  توسط شیما | 

 اگر میخواهید جذاب باشید...

 

همة ما علاقه‌منديم يادمان در دلهاي اطرافيان باقي باشد و اين تنها با سلاح خُلق خوش حاصل مي‌شود. هنگامي كه به خاطرات پررنگمان با آشنايان مراجعه مي‌كنيم افراد مهربان و خوش اخلاق از ماندگارترين شخصيت‌ها در ذهن و رحمان مي‌باشند. چنين ماندگاري در قلب‌ها آرزوي همه ماست و اين مهم به دست نمي‌آيد مگر آن كه از رموز آن آگاه باشيم‌.
يكي از مهمترين رازهاي رسيدن به آن جذابيت است و قبل از هر چيز بايد بدانيم كه جذابيت چيزي غير از زيبايي است‌. شخص مي‌تواند صورت زيبايي نداشته باشد اما بسيار جذاب باشد و هم چنين مي‌تواند بسيار زيبا باشد اما اصلاً جذابيت نداشته باشد. جذابيت و گيرايي يك ويژگي كاملاً اكتسابي است و به راحتي مي‌توانيم صاحب آن باشيم‌:
 -1
ظاهري آراسته داشته باشيد.
تميز و مرتب باشيد، هماهنگي و پاكيزگي شما، ناخودآگاه شما را جذاب مي‌كند. بعضي از افراد براساس تصوري اشتباه براي جذاب شدن به زحمت زيادي مي‌افتند و خود را به شكل‌هاي عجيب و غريبي درست مي‌كنند. مهمترين مسئله اين است كه مرتب و هماهنگ و در عين حال ساده باشيد. نامرتب بودن حتي حرفهاي قشنگ‌، مثبت و تأثيرگذار شما را ضايع مي‌كند. فرزندي كه هميشه پدر و مادر خود را آراسته و با ظاهري مرتب مي‌بيند، ظاهر آراسته فردِ ناآشنا او را نمي‌فريبد. چون ممكن است جذب ظاهر آراسته كسي شوند كه تأثير منفي او از اثرات مثبتش به مراتب بيشتر باشد.

 -2 
بيشتر سكوت كنيد:
غالباً افراد به اشتباه براي اين كه جذاب‌تر شوند، بيشتر شلوغ مي‌كنند و به خطا مي‌روند. سكوت‌، يك تأثير ذهني و رواني بسيار قوي مي‌گذارد. در سكوت‌، فرد پيرامون خود خلاء ايجاد مي‌كند و هر خلايي‌، جذب را سبب مي‌شود. آنها كه بيشتر صحبت مي‌كنند و كمتر مي‌شنوند از جذابيت خود مي‌كاهند، حال آن كه سكوت و گوش دادن بيشتر به واقع شما را عاقل‌تر و قابل اطمينان‌تر معرفي مي‌كند و اين زمينه‌اي مساعد براي صميميت بيشتر است‌. سكوتي سرشار از اعتماد به نفس سرچشمه صميميت است‌

 -3 
نرم و ملايم سخن بگوييد:
هنگامي كه نرم و ملايم صحبت مي‌كنيد افراد را جذب خود مي‌كنيد و به راحتي مي‌توانيد بر روي آنها تأثير بگذاريد. آدم‌هاي خشن و داد و بيدادي افراد مناسبي براي اطمينان كردن‌، نيستند

 -4 
فرد محترمي باشيد:
بي‌احترامي به خود، به ديگران و بي‌احترامي و بي ادبي در كلام و رفتار همگي از جذابيت شما مي‌كاهد. شما بايد هم در ظاهر آراسته باشيد و هم در باطن وارسته‌. افراد مؤدب و متين و محترم بي ترديد جذابند و اين جذابيت از درون موج مي‌زند.
محترم و مؤدب و باشخصيت باشيد، خواهيد ديد خود به خود جذاب مي‌شويد

 - 5 
زياد شوخي نكنيد اما بسيار تبسم كنيد:
شوخي فراوان از انرژي ذهني و جذابيت شما مي‌كاهد چرا كه شوخي فراوان به تدريج مرزهاي لازم بين افراد را از بين مي‌برد متبسم باشيد كه تبسم به چهره شما جذابيتي عميق و ژرف مي‌بخشد. در تبسم‌، سنگيني و متانت و جذابيت است‌

 -6 
قاطعيت يعني جذابيت‌:
كساني كه شخصيت قاطعي دارند و هدفها و ارزش‌هاي معيني دارند، بي‌استثنأ مي‌توانند افراد جذابي باشند. زيرا شخصيت‌هايي جذاب و تأثيرگذارند كه بسيار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند. به دنبال اهداف مشخصي بودن و به آنها رسيدن اعتماد به نفس زيادي به ارمغان مي‌آورد و جذابيت از وجود چنين شخصي موج مي‌زند.
آسان بود، اين طور نيست‌؟ فكر مي‌كنم شما هم مي‌توانيد يكي از جذاب‌ترين و ماندگارترين‌ها باشيد. معطل نشويد دست به كار شويد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 17:58  توسط شیما | 

کشتی، آرام روی سطح دریا حرکت می کرد. پرندگان دریایی در آن دور دست ها در پرواز بودند. نسیمی ملایم می وزید. چند مرد روی عرشه ایستاده و سطح دریا را تماشا می کردند. از دور منظره ی مبهم و نامشخص جزیره ای دیده می شد. کشتی همچنان سینه ی آب را می شکافت و پیش می رفت. درختان بلند و تپه های سرسبز جزیره در میان دریا، منظره ای زیبا پدید آورده بود. رناگهان یکی از آن مردان فریاد زد: اونجا رو! یه چیزی داره تکون می خوره!

همه به سمتی که او اشاره می کرد نگاه کردند.

  • آره انگار یکی داره علامت میده!

  • توی این جزیره ی دور افتاده؟! وسط دریا چی کار می کنه؟!

  • ناخدا رو خبر کنید.

لحظاتی بعد کشتی به سمت جزیره ی متروکه تغییر جهت داد. به تدریج چشم انداز پیش رویشان واضح تر می شد.

حالا دیگر به چند متری جزیره رسیده بودند و می توانستند به وضوح کسی را که علامت می دهد ببینند. آن سوی بوته ها فردی برهنه لباس خود را در دست گرفته و در هوا تکان می داد و صدای کمک خواستن او شنیده می شد. ناگهان بوته ها تکانی خورد و همه از فرط حیرت و تعجب فریاد زدند: شیر!

  • الله اکبر! الله اکبر !

  • تو دیگر که هستی؟! جنّی یا انسانی؟!

  • توی این جزیره متروکه چه کار می کنی؟!

از شگفتی آنچه پیش رویشان می دیدند چشم ها گشاده و دهان ها باز مانده بود!

مردی سوار بر شیر!

فرد برهنه همچنان فریاد می زد و کمک می خواست.

اما کسی جرأت حرکت نداشت. هیبت شیر درشت اندام همه را بر جای میخکوب کرده بود. فرد برهنه این بار صدا زد: نترسید این شیر به شما کاری نداره!

ناخدا با احتیاط جلو آمده و گفت: صبر کنید! اول بگو ببینم تو که هستی؟! جریان این شیر چیه؟!

  • من؟! اسمم سفینه است. خادم رسول خدا(ص) هستم.

از شنیدن این نام مقدس چهره ها شادمان و لبخند بر لب حاضران نقش بست.

اما هنوز حیرت و شگفتی سراسر وجودشان را فرا گرفته بود. با احتیاط پای بر آب نهاده و یک به یک از کشتی خارج شدند تا هر چه زودتر از راز این ماجرای حیرت انگیز سر در بیاورند.

کشتی کوچک در کنار جزیره لنگر انداخته و از جمعیت خالی شده بود. دریانوردان همگی گرد آتشی که برافروخته بودند نشسته و با اشتیاق به سرگذشت مرد گوش می دادند.

او چنین گفت : روزی پیامبر(ص) مرا در پی مأموریتی به سفر فرستاد. سوار بر کشتی به سوی مقصد می رفتم که ناگهان دریا طوفانی شد. موج های بلند کشتی کوچک ما را به شدت تکان می داد. رفته رفته شدت طوفان بیشتر و بیشتر و تکان ها شدیدتر می شد. اشیاء به اطراف پرتاب گشته و افراد به دیواره های کشتی کوبیده می شدند. صدای مهیب شکستن بدنه ی کشتی با فریادها و ناله ها به هم می آمیخت. درون کشتی طوفانی بپا بود. ساعتی این چنین گذشت. سرانجام خود را بر سطح آب غوطه ور یافتم و حس کردم که ساعت ها بیهوش بوده ام. صدای برخورد امواج همچنان به گوش می رسید.

نه اثری از کشتی بود و نه همراهانم. من به اطراف چشم گرداندم و تخته پاره ای را به سمت خود کشیده و به آن چسبیدم. ناگاه موجی آمد و مرا به شدت به کوهی کوباند. از جا بلند شدم و از کوه بالا رفتم. در نیمه ی راه بودم که موج دیگری رسید و مرا به میان دریا پرتاب کرد. تا به خود می آمدم دوباره به دامنه کوه افتاده و از آنجا به میان آب. گویی بازیچه ی امواج شده بودم. تا آنکه موجی شدید مرا به دور دست پرتاب نمود. چون به حال آمدم خود را در این جزیره یافتم. با دیدن خشکی آرامش پیدا کرده و خود را نجات یافته دیدم. جنگلی انبوه اطراف را فرا گرفته بود و صدای جانوران از هر سو به گوش می رسید. پس خسته و مانده به هر سو نظاره می کردم که غرّش شیری لرزه بر اندامم انداخت. او بالای تپه ای ایستاده بود و خود را برای حمله آماده می کرد. چون مرگ را پیش چشمم دیدم دست به سوی آسمان دراز کرده و گفتم: پروردگارا من بنده ی توأم و غلام پیامبر تو. گمان کردم مرا از غرق شدن نجات داده ای! نمی دانستم برای این شیر ذخیره ام کرده بودی! ناگهان چیزی به دلم افتاد، سپس وحشت زده رو به شیر کرده و گفتم: من غلام رسول خدا هستم آیا حرمت او را نگاه نمی داری؟

پس شیر را دیدم که دهان از غرّش فرو بسته و آرام گرفت. پس سر به زیر انداخت و با خشوع و تواضع از تپه پایین آمد و چون گربه ی خانگی به سویم خرامید. پوزه خود را به پاهای من مالیده و نوازشم می کرد. سرانجام در مقابلم بر زمین نشست و اشاره کرده که سوارش شوم. با احتیاط بر پشت او نشسته و یالهایش را محکم گرفتم. او به چابکی اسبی تاخت تا آنکه به سرزمینی سرسبز وخرم رسید. درختانی بسیار با شاخه های انبوه و پر از میوه های گوناگون و چشمه ای جوشان و جویباری که زمزمه کنان از لابه لای درختان می گذشت. تازه متوجه شدم که چقدر گرسنه هستم. به سراغ میوه ها رفته و کمی از آن خوردم.

آب نوشیدم و لباسم را که ژنده و پاره و از شن و خاشاک دریا پر شده بود از تن در آورده و شستم. خود را با برگهای پهن گیاهان پوشاندم. گوشه ای دراز کشیده و به خواب رفتم...

اکنون چندیست که اینجا هستم و این شیر مراقب و نگهبان من می باشد، تا اینکه امروز این شیر متوجه کشتی شما شده و مرا سوار بر خود به ساحل رسانید.

یکی از دریانوردان به سمتی اشاره کرد و گفت : ببینید هنوز هم از بالای آن تپه اوضاع را تحت نظر گرفته، مثل اینکه مراقب است مبادا آسیبی به تو برسانیم؟!

  • خدا را شکر که به برکت نام پیامبر (ص) و ولایت اهل بیت نجات پیدا کردی.

  • اما به راستی خوشا به سعات تو که توفیق خدمتگزاری در محضر رسول خدا (ص) را داشته ای. کاش ما به جای تو بودیم.

  • خوب اکنون که همه چیز برایت به خوشی پایان یافته، بهتر است با ما بیایی تا به شهرت بازگردی.

  • تا تو با شیرت وداع می کنی، ما از داخل کشتی لباسی برایت می آوریم...

ساعتی بعد آن فرد، جامه به تن کرده، در کنار شیر نشسته بود. دریانوردان نیز میان جزیره گشت و گزار نموده و ظرف های خود را از میوه و آب چشمه پر کرده و حالا همگی آماده ی رفتن بودند. ناخدا صدا زد خوب «سفینه» دیگر بهتر است داخل کشتی شده و حرکت کنیم.

شیر از دور مظلومانه تماشا می کرد. گویی حس کرده بود که هنگام وداع فرا رسیده. به آرامی نزدیک شد و کنار سفینه زانو زد تا او بتواند بر پشتش بنشیند. همهمه ای میان مسافران پیچید.

  • نگاه کنید معرفت و شعور این شیر را ببینید!

  • می خواهد «سفینه» را شخصا کنار کشتی ببرد.

ناخدا صدا زد: نه! صبر کن. چرا بر دوش من ننشینی؟! چرا من در معرفت و غیرت کمتر از این شیر بوده و حرمت رسول خدا(ص) را در مورد غلام و خدمتگزارش رعایت نکنم؟! بیا بر شانه ی من قرار گیر تا خودم، تو را به کشتی برسانم.

سفینه : به من کمی فرصت بدهید تا با این حیوان با وفا وداع کنم.

پس کنار شیر رفت و دست بر یالهای او کشید و گفت: خداوند به واسطه ی احترامت به رسول خدا و عترت او تو را جزای خیر بدهد.

اشک در چشمان شیر جمع شد و قطره های اشک بر صورتش فرو افتاد...

سرانجام همگی به کشتی بازگشته و بادبانها را کشیدند. کشتی شروع به حرکت کرده و پیش می رفت. مردان از روی عرشه شیر را می دیدند که با نگاهی اشک بار دور شدن سفینه -این یادگار پیامبرش- را نظاره می کند.

***

شیر -این سلطان جنگل- با آن همه هیبت و سطوت، وقار و ابهّت، درّندگی و سبوعیّت ، هنگامی که به جلالت شأن و عظمت مقام رسول پرودگار و خاندان عصمت و طهارت(ع) می رسد، اینچنین خاشع و فرمانبردار گشته و سر تعظیم فرود آورده و فرمانبرداری و خاکساری پیشه می کند. و مرکب رامی می گردد پیش پای خادمان این خاندان، و چونان گربه ای، خاک قدومشان را به زبان می سترد.

پس چه نیکوست که خدمتگزاری خادمان مولایمان حضرت مهدی(عج) را ساده نپنداشته و تکریم ایشان را از یاد نبریم. که امام صادق(ع) چنین فرمودند:

«هر کس نتواند ما را صله نماید، باید دوستان صالح ما را صله نماید که این کار ثواب صله ی ما را برای او خواهد داشت و هر کس نتواند ما را زیارت کند صالحین از دوستان ما را زیارت دیدار نماید که با این کار ثواب زیارت ما برایش نوشته می شود (مکیال المکارم،ج۲،بخش ۸،ص۳۵۸)

و نیز فرمودند:

«کسی از شما نپندارد چنانچه مومنی را شاد و مسرور نماید تنها او را شادمان کرده، بلکه ولله ما را نیز خوشحال ساخته. به خدا سوگند رسول خدا(ص) را نیز خوشحال نموده است(مکیال المکارم،ج۲،بخش ۸،ص۳۶۰)


+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 20:33  توسط شیما | 
 
> نوشته های پیشین
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
313
درباره وبلاگ
هدف من از این وبلاگ است که اطلاعات مفید را در اختیار خوانندگان محترم می گذارم تا دیگران بتوانند از این وبلاگ نهایت استفاده را بهره ببرند.

نویسندگان
شیما
سمیرا
پیوندها
yahoo
corbis
google
یادداشت های دختر سکوت
افق های روشن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
ليست وبلاگهای به روز شده Alver Land . : . Shoping - News - Forum  . : .

*
*
*
*
*
*
*


tnt-100