![]() |
![]() |
|
|
تحقيقات اخير نشان مي دهد، نوشيدن آب به طور مداوم در طول روز باعث جوان ماندن و شادابي پوست شده و از ابتلا به بسياري از بيماري ها جلوگيري مي كند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:2 توسط شیما |
|
|
1. Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant. 1- روزانه 10 تا 30 دقيقه به قدم زدن بپردازيد، و در اين حين لبخند بزنيد. اين برترين داروي ضد افسردگي ست. 2. Sit in silence for at least 10 minutes each day. Buy a lock if you have to. 2- حداقل 10 دقيقه در روز با خود خلوت كنيد، در صورت نياز از قفل در غافل نشويد.. 3.. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep. 3- با استفاده از ويدئو برنامه هاي تلويزيوني آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط كنيد، و خواب بيشتري كنيد. 4. When you wake up in the morning complete the following statement, "My purpose is to__________ _ today." 4- صبحها كه از خواب بيدار مي شويد اين جمله را كامل و تكرار كنيد: « امروز قصد دارم....» 5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's-- Faith, Family, Friends. 5- با سه E زندگي كنيد؛ Energy (انرژي)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلي با ديگران)، و همينطور با سه F يعني Faith (ايمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان). 6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006. 6- امسال بيشتز از سال پيش به تماشاي فيلمهاي عمومي (مناسب براي تمام سنين)، بازي با دوستان و خواندن كتاب بپردازيد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:54 توسط شیما |
|
|
استادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:39 توسط شیما |
|
|
متن حكايت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:39 توسط شیما |
|
|
* در صورت لزوم با قاطعیت نه بگویید.
- هرگز در حضور کارمندان با دیگر معاشرین خود، پشت سر افراد بدگویی نکنید. * برای گیراتر شدن سخنان خود، همیشه چند عبارت کلیدی از بزرگان و افراد برجسته در ذهن داشته باشید و در موقع لزوم آنها را به کار ببرید.
- در انجام کارها به سه نکته بیش از بقیه نکات توجه کنید: اعتماد به نفس، اعتماد به نفس، اعتماد به نفس. * انتقاد پذیر باشید.
- بدون تفکر و درنگ پاسخ ندهید. * در مورد چیزی که نمیدانید، به کسی اطلاعات اشتباه ندهید و از گفتن نمیدانم، هراسی نداشته باشید. * نحوه چیدمان میز کارمندان و محل استقرار آنها را طوری انتخاب کنید که افراد فراموش نکنند در محل کارشان هستند و نباید بیش از حد مجاز باز هم به گفتوگو بپردازند.
- همیشه به خاطر داشته باشید تواضع و متانت بر شکوه شما میافزاید. - صبر و حوصله را از مهمترین ارکان موفقیت تلقی کنید. - مسئولیتپذیر باشید.
* به منظور اطلاع حاصل کردن از مطالب جدید علمی، در چند سایت اینترنتی مرتبط عضو شوید. - با انجام ورزشهای فکری، قابلیتهای ذهنی خود را تقویت کنید. * وقتی عصبانی هستید، درباره دیگران تصمیمگیری نکنید.
- همیشه وقتشناس باشید. برای حضور به موقع، میتوانید از ترفند قدیمی 5 دقیقه جلو کشیدن ساعت استفاده کنید.
* موقع حرف زدن با اعتماد به نفس به چشمان افراد نگاه کنید و همیشه متبسم باشید. - همواره به خاطر داشته باشید به کار بردن الفاظ مؤدبانه از اقتدار شما نمیکاهد.
* امین و رازدار افراد باشید. - به نحوه پوشش و ظاهر خود توجه کنید.
* وقتی در مورد موضوعی محرمانه صحبت میکنید، مراقب استراق سمع دیگران باشید. - مراقب سلامتی خود باشید و هرگز از یاد مبرید عقل سالم در بدن سالم است.
- عیبجو و بهانهگیر نباشید و اجازه ندهید این دو خصلت در شما به عادت مبدل شود. - هرگز از خاطر نبرید انسان، اشرف مخلوقات است و با درایت و پشتکار میتواند برای هر مشکلی، راه حل مناسبی پیدا کند.
* از اشتباهات خود درس بگیرید و آن را به دیگران نیز درس بدهید. ـ آرام و شمرده صحبت کنید. ـ به اندازه کافی استراحت کنید و اجازه ندهید خستگی و استرس به سلامت روحی شما لطمه وارد کند.. ـ نقاط ضعف و قوت خود را کشف کنید.
* با اولین برخورد، در مورد کسی قضاوت نکنید. ـ حس ششم خود را نادیده نگیرید.
ـ راحتترین مبلمان و چشمنوازترین وسایل را برای اتاق خود تهیه کنید و برای استفاده بهینه از فضا و زیبایی محیط از طراحان داخلی کمک بگیرید.
* روز خود را با خوردن صبحانهای مقوی آغاز کنید. * جهت حفظ سلامتی و چالاکی هر روز حداقل 15 دقیقه نرمش کنید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:20 توسط شیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:44 توسط شیما |
|
|
مشغله روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!
********* ********* ********* ********* *********
زندگی خروسی کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
********* ********* ********* ********* *********
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:42 توسط شیما |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:0 توسط شیما |
|
|
اگر میخواهید جذاب باشید...
همة ما علاقهمنديم يادمان در دلهاي اطرافيان باقي باشد و اين تنها با سلاح خُلق خوش حاصل ميشود. هنگامي كه به خاطرات پررنگمان با آشنايان مراجعه ميكنيم افراد مهربان و خوش اخلاق از ماندگارترين شخصيتها در ذهن و رحمان ميباشند. چنين ماندگاري در قلبها آرزوي همه ماست و اين مهم به دست نميآيد مگر آن كه از رموز آن آگاه باشيم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 17:58 توسط شیما |
|
|
کشتی، آرام روی سطح دریا حرکت می کرد. پرندگان دریایی در آن دور دست ها در پرواز بودند. نسیمی ملایم می وزید. چند مرد روی عرشه ایستاده و سطح دریا را تماشا می کردند. از دور منظره ی مبهم و نامشخص جزیره ای دیده می شد. کشتی همچنان سینه ی آب را می شکافت و پیش می رفت. درختان بلند و تپه های سرسبز جزیره در میان دریا، منظره ای زیبا پدید آورده بود. رناگهان یکی از آن مردان فریاد زد: اونجا رو! یه چیزی داره تکون می خوره! همه به سمتی که او اشاره می کرد نگاه کردند.
لحظاتی بعد کشتی به سمت جزیره ی متروکه تغییر جهت داد. به تدریج چشم انداز پیش رویشان واضح تر می شد. حالا دیگر به چند متری جزیره رسیده بودند و می توانستند به وضوح کسی را که علامت می دهد ببینند. آن سوی بوته ها فردی برهنه لباس خود را در دست گرفته و در هوا تکان می داد و صدای کمک خواستن او شنیده می شد. ناگهان بوته ها تکانی خورد و همه از فرط حیرت و تعجب فریاد زدند: شیر!
از شگفتی آنچه پیش رویشان می دیدند چشم ها گشاده و دهان ها باز مانده بود! مردی سوار بر شیر! فرد برهنه همچنان فریاد می زد و کمک می خواست. اما کسی جرأت حرکت نداشت. هیبت شیر درشت اندام همه را بر جای میخکوب کرده بود. فرد برهنه این بار صدا زد: نترسید این شیر به شما کاری نداره! ناخدا با احتیاط جلو آمده و گفت: صبر کنید! اول بگو ببینم تو که هستی؟! جریان این شیر چیه؟!
از شنیدن این نام مقدس چهره ها شادمان و لبخند بر لب حاضران نقش بست. اما هنوز حیرت و شگفتی سراسر وجودشان را فرا گرفته بود. با احتیاط پای بر آب نهاده و یک به یک از کشتی خارج شدند تا هر چه زودتر از راز این ماجرای حیرت انگیز سر در بیاورند. کشتی کوچک در کنار جزیره لنگر انداخته و از جمعیت خالی شده بود. دریانوردان همگی گرد آتشی که برافروخته بودند نشسته و با اشتیاق به سرگذشت مرد گوش می دادند. او چنین گفت : روزی پیامبر(ص) مرا در پی مأموریتی به سفر فرستاد. سوار بر کشتی به سوی مقصد می رفتم که ناگهان دریا طوفانی شد. موج های بلند کشتی کوچک ما را به شدت تکان می داد. رفته رفته شدت طوفان بیشتر و بیشتر و تکان ها شدیدتر می شد. اشیاء به اطراف پرتاب گشته و افراد به دیواره های کشتی کوبیده می شدند. صدای مهیب شکستن بدنه ی کشتی با فریادها و ناله ها به هم می آمیخت. درون کشتی طوفانی بپا بود. ساعتی این چنین گذشت. سرانجام خود را بر سطح آب غوطه ور یافتم و حس کردم که ساعت ها بیهوش بوده ام. صدای برخورد امواج همچنان به گوش می رسید. نه اثری از کشتی بود و نه همراهانم. من به اطراف چشم گرداندم و تخته پاره ای را به سمت خود کشیده و به آن چسبیدم. ناگاه موجی آمد و مرا به شدت به کوهی کوباند. از جا بلند شدم و از کوه بالا رفتم. در نیمه ی راه بودم که موج دیگری رسید و مرا به میان دریا پرتاب کرد. تا به خود می آمدم دوباره به دامنه کوه افتاده و از آنجا به میان آب. گویی بازیچه ی امواج شده بودم. تا آنکه موجی شدید مرا به دور دست پرتاب نمود. چون به حال آمدم خود را در این جزیره یافتم. با دیدن خشکی آرامش پیدا کرده و خود را نجات یافته دیدم. جنگلی انبوه اطراف را فرا گرفته بود و صدای جانوران از هر سو به گوش می رسید. پس خسته و مانده به هر سو نظاره می کردم که غرّش شیری لرزه بر اندامم انداخت. او بالای تپه ای ایستاده بود و خود را برای حمله آماده می کرد. چون مرگ را پیش چشمم دیدم دست به سوی آسمان دراز کرده و گفتم: پروردگارا من بنده ی توأم و غلام پیامبر تو. گمان کردم مرا از غرق شدن نجات داده ای! نمی دانستم برای این شیر ذخیره ام کرده بودی! ناگهان چیزی به دلم افتاد، سپس وحشت زده رو به شیر کرده و گفتم: من غلام رسول خدا هستم آیا حرمت او را نگاه نمی داری؟ پس شیر را دیدم که دهان از غرّش فرو بسته و آرام گرفت. پس سر به زیر انداخت و با خشوع و تواضع از تپه پایین آمد و چون گربه ی خانگی به سویم خرامید. پوزه خود را به پاهای من مالیده و نوازشم می کرد. سرانجام در مقابلم بر زمین نشست و اشاره کرده که سوارش شوم. با احتیاط بر پشت او نشسته و یالهایش را محکم گرفتم. او به چابکی اسبی تاخت تا آنکه به سرزمینی سرسبز وخرم رسید. درختانی بسیار با شاخه های انبوه و پر از میوه های گوناگون و چشمه ای جوشان و جویباری که زمزمه کنان از لابه لای درختان می گذشت. تازه متوجه شدم که چقدر گرسنه هستم. به سراغ میوه ها رفته و کمی از آن خوردم. آب نوشیدم و لباسم را که ژنده و پاره و از شن و خاشاک دریا پر شده بود از تن در آورده و شستم. خود را با برگهای پهن گیاهان پوشاندم. گوشه ای دراز کشیده و به خواب رفتم... اکنون چندیست که اینجا هستم و این شیر مراقب و نگهبان من می باشد، تا اینکه امروز این شیر متوجه کشتی شما شده و مرا سوار بر خود به ساحل رسانید. یکی از دریانوردان به سمتی اشاره کرد و گفت : ببینید هنوز هم از بالای آن تپه اوضاع را تحت نظر گرفته، مثل اینکه مراقب است مبادا آسیبی به تو برسانیم؟!
ساعتی بعد آن فرد، جامه به تن کرده، در کنار شیر نشسته بود. دریانوردان نیز میان جزیره گشت و گزار نموده و ظرف های خود را از میوه و آب چشمه پر کرده و حالا همگی آماده ی رفتن بودند. ناخدا صدا زد خوب «سفینه» دیگر بهتر است داخل کشتی شده و حرکت کنیم. شیر از دور مظلومانه تماشا می کرد. گویی حس کرده بود که هنگام وداع فرا رسیده. به آرامی نزدیک شد و کنار سفینه زانو زد تا او بتواند بر پشتش بنشیند. همهمه ای میان مسافران پیچید.
ناخدا صدا زد: نه! صبر کن. چرا بر دوش من ننشینی؟! چرا من در معرفت و غیرت کمتر از این شیر بوده و حرمت رسول خدا(ص) را در مورد غلام و خدمتگزارش رعایت نکنم؟! بیا بر شانه ی من قرار گیر تا خودم، تو را به کشتی برسانم. سفینه : به من کمی فرصت بدهید تا با این حیوان با وفا وداع کنم. پس کنار شیر رفت و دست بر یالهای او کشید و گفت: خداوند به واسطه ی احترامت به رسول خدا و عترت او تو را جزای خیر بدهد. اشک در چشمان شیر جمع شد و قطره های اشک بر صورتش فرو افتاد... سرانجام همگی به کشتی بازگشته و بادبانها را کشیدند. کشتی شروع به حرکت کرده و پیش می رفت. مردان از روی عرشه شیر را می دیدند که با نگاهی اشک بار دور شدن سفینه -این یادگار پیامبرش- را نظاره می کند. *** شیر -این سلطان جنگل- با آن همه هیبت و سطوت، وقار و ابهّت، درّندگی و سبوعیّت ، هنگامی که به جلالت شأن و عظمت مقام رسول پرودگار و خاندان عصمت و طهارت(ع) می رسد، اینچنین خاشع و فرمانبردار گشته و سر تعظیم فرود آورده و فرمانبرداری و خاکساری پیشه می کند. و مرکب رامی می گردد پیش پای خادمان این خاندان، و چونان گربه ای، خاک قدومشان را به زبان می سترد. پس چه نیکوست که خدمتگزاری خادمان مولایمان حضرت مهدی(عج) را ساده نپنداشته و تکریم ایشان را از یاد نبریم. که امام صادق(ع) چنین فرمودند: «هر کس نتواند ما را صله نماید، باید دوستان صالح ما را صله نماید که این کار ثواب صله ی ما را برای او خواهد داشت و هر کس نتواند ما را زیارت کند صالحین از دوستان ما را زیارت دیدار نماید که با این کار ثواب زیارت ما برایش نوشته می شود.» (مکیال المکارم،ج۲،بخش ۸،ص۳۵۸) و نیز فرمودند: «کسی از شما نپندارد چنانچه مومنی را شاد و مسرور نماید تنها او را شادمان کرده، بلکه ولله ما را نیز خوشحال ساخته. به خدا سوگند رسول خدا(ص) را نیز خوشحال نموده است.»(مکیال المکارم،ج۲،بخش ۸،ص۳۶۰)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت 20:33 توسط شیما |
|
| > نوشته های پیشین |
|
هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته دوم دی 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته سوم آبان 1386 |
| درباره وبلاگ |
هدف من از این وبلاگ است که اطلاعات مفید را در اختیار خوانندگان محترم می گذارم تا دیگران بتوانند از این وبلاگ نهایت استفاده را بهره ببرند.
|
| نویسندگان |
|
شیما سمیرا |
| پیوندها |
|
yahoo corbis یادداشت های دختر سکوت افق های روشن |
|
RSS
|